آخرین روزهای سال 92
دخترم من و بابایی خوشگل من و بابایی حسابی خانم شده، به من میگه مامایی به باباش میگه بابایی
مامان بهی رو هم صدا می کنه به دایی هاش می گه دایی جون .
3 هفته پیش یه اتفاق ناراحت کننده براش افتاد که خیلی مارو ترسوند، یک جسم خارجی رفته بود توی قرنیه چشمش گیرکرده بود و وقتی پیش دکتر سنجری متخصص چشم کودکان بردمش گفت باید بیهوشش کنیم تا از چشمش دربیاریم، منکه خیلی ترسیده بود باباش هم همینطور همه نگران بودیم، تا فرداش که من رفتم اداره و پیش یکی از همکارانم که چشم پزشک و متخصص قرنیه چشم هست، اون گفت بیارینش بیمارستان فارابی و ما رفتیم، خدا رو شکر خدا خیرت بده دکتر محمدی عزیز، کلاً 5 دقیقه هم نشد بدون بیهوشی از چشمش در آورد. تا آخر عمرم دعات می کنم که تو زندگیت خیر ببینی.دوستان عزیز به این دکتر می تونید اطمینان کنید آقای دکتر محمدی در بیمارستان فارابی و کلینیک بیمارستان عرفان هست.
خلاصه که به خیر گذشت. خدا را شکر
توی بهمن ماه عروسی دایی امیرمهدی بود و یاسمین عزیزم هم تیپش عالی بود ولی حسابی سرماخورده بود و حال نداشت عزیزم.


با اینکه دخملم حال نداشت ولی اونجا یه دوست خوشتیب پیدا کرده بود

دختر خوشگلم اوایل اسفند رفته بود کلبه بازی کودک


من نمی دونم چه جوری رفته روی این وایستاده

اینجا هم خانمو برده بدیم یه رستوران کردی خلاصه با کلی ژست روی صندلی کودک نشست


این دختر فقط دوست داره روی وسایل خونه حرکت کند از بلندی مثل اینکه خیل خوشش می آید شاید می خواد خلبان بشه؟!

دیگه موهات خیلی بلند شده بود و کلافه بودی از آرایشگاه تخصصی کوکی توی نیاوران برات وقت گرفت بردیمت اونجا
عکس قبل

عکس بعد


اینم عکس دوقلوهای خاله مری که خیلی نازن

اینم عکس کوروشی بامزه

این


آخرین روزهای سال 92 

